بهترین لالایی
تازه پلک هایم بعد از نماز صبح گرم شده که باز صدای هواپیما می آید. از جا می پرم .خیال می کنم جنگنده ها دوباره بر گشته اند. هنوز صدای هواپیما دارد سکو ت صبح را پاره می کند که صدای آلارم گوشی تلنگری مجدد است ، صدا انگار از جایی دور می آید. خوابم یا بیدار؟؟ یادم میآید امروز آزمون ورودی دارم شب قبل هم خواب مناسبی نداشتم هم داشتم مطالعه می کردم و هم ناراحت این بودم که دوباره آمریکای جنایتکار کودک کش حمله ی مجدد به سیریک ،تنگه ی هرمز…داشته دوباره خاطره ی سحر روز یازدهم ماه رمضان ، مدرسه میناب و لامرد برایم زنده می شود و جنایت اینبار آمریکا ، جان مردمان بی گناهی را که در عروسی شاد بودند را گرفته است و دربین شهدا کودکان کم سن و سال هم دیده می شود. یاد روزهای جنگ هم دوباره زنده می شود اینکه گاهی وقتها تو برخی شرایط که قرار می گیری حالت شرطی پیدا می کنی ، سنسورهام نسبت به صدای جنگنده ها حساس شده بودند ، زمان آمدنشان را متوجه می شدم یا بیدار بودم ، یا به طور ناخود آگاه از خواب بیدار می شدم ، چند لحظه بعد صدای انفجار می آمد ، بقیه تازه با شنیدن صدای انفجار از تو اتاق بیرون می آمدند ، مثل همیشه هیچی نمی گفتم . شاید اصلا صدای از حنجره ام بیرون نمی آمد، بلافاصله صدای پیامک گوشی می آمد، برادرم پیام می داد که مراقب خودتان باشید ، شاید با این پیام می خواست هم دل نگران نباشیم هم یک خبری از خودش بدهد و هم خبری از ما بگیرد، من هم بلافاصله یک پیام احوالپرسی می دادم و اینکه مراقب خودشان باشند…چقدر صدای مادر آرامش بخش است ، صدای ذکر مادر در میان وزش نسیم برایم بهترین لالایی است . باید آماده رفتن بشوم ، وسایل مورد نیاز را یکی یکی چک می کنم ، مداد، پاک کن و کارت ورود به جلسه را که روز قبل به خاطرش وقت گذاشتم را با قیچی مرتب می کنم ، کیف ام را برمی دارم و از منزل خارج می شوم ، اولش نمی خواستم گوشی همراه خودم را ببرم ، ولی دوباره گذاشتم تو کیف، انگار نمی توانی برای چند لحظه از آن دل بکنی!…و قتی خواستم کرایه را حساب کنم متوجه شدم که کارت امتحان را بر نداشتم و تو اتاق روی میز جا گذاشتم ، بعدش یاد گوشی که همراهم برداشتم افتادم ، خاطرم جمع شد که گوشی را همراه خودم آوردم و می توانم مجدد پرینت بگیرم ، قبل از ساعت مقرر به محل آزمون رسیدم و این فرصت خوبی است برای اینکه کمی به ذهنم استراحت بدهم و به چیزی فکر نکنم ، تو این لحظات آخر هم دست از مطالعه بر نمی دارند هر کسی مشغول هست ، یکی کتاب ، یکی جزوه ، یکی گوشی ، تو این حال و هوا بودم که بغل دستی ام از من پرسید: ببخشید نمونه سؤال ندارید؟؟ با لبخند برگشتم سمتش و گفتم: بنظرم زیاد مطالعه کردید که دنبال نمونه سوال هستید ، با لبخند پاسخ داد فقط می خواستم بدانم حد سوالات چه طور هست. درهای ورودی آزمون باز می شوند و برا ی هم دیگر آرزوی موفقیت می کنیم . تو مرحله ورود باید کیف و گوشی را تحویل می دادیم ، نوبت که به من رسید مسئول امانات برچسب را برای مشخص شدن کیفها و وسایل شخصی به من داد ، هر چقدر تلاش می کردم که برچسب ها را باز کنم نمی توانستم !! اول صبحی چه چالشی !! آخر هم نتوانستم باز کنم ،کناری من هم داشت تلاش می کرد وقتی موفق شد درخواست کردم که برای من را هم باز کند و قبول کرد. بالاخره برچسب ها را نصب کردم و کیف و تحویل دادم . آزمون به اتمام رسید و حالا همه منتظرند تا جواب آزمون را در زمان مقرر اعلام کنند، امیدوارم که همهی دوستان موفق باشند و به هدف مد نظرشان برسند. به این فکر کردم که تو این عالم ، یک کسی هست که اگر زیر پرونده ات را امضا کند ، کار تمام هست، همه چیز را سپردم به خودش . موقع خداحافظی برای همه آرزوی موفقیت میکنم…برای رسیدن به موفقیت هیچ مقدمه ای مهمتر از خود باوری و اعتماد به نفس نیست.
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
#به_قلم_خودم
✍سمیه حسینخانی
