یک دل عاشق
هر کس نداند فکر می کند که دربین کتابهای که دارم طلایی ،گنجی ،دارم که اینقدر به آنها دلبسته هستم، چه کنم؟! من هم دلبسته کتابها و دفتر هایی هستم که حاصل تلاش علمی و در س خواندن هایم در طول سالیان زیادی بوده است…
شروع آشنای ام با حوزه از دوران نوجوانی بود ، زمانی که مدرسه ها تعطیل می شد تو اوقات تابستان تو کلاس های آموزشی مجموعه فرهنگی _مذهبی ثبت نام می کردیم، مربیان خوش برخورد و توانمند داشتند و ارتباط خوبی با بچه ها بر قرار می کردند تو لابه لای آموزش ها برنامه های دینی و مذهبی هم برای بچه ها داشتند، با آرامش خاص سوالات بچه ها را پاسخ می دادند. تو مناسبتهای مذهبی هیات های خوبی با حضور اساتید مطرح بر گزار می کردند. چیزی که واضح بود، تعارف نداشتند تو پاسخگویی ؛ به دنبال این نبودندند که حرفی بزنند که خوشمان بیاد. تو دهه های محرم و صفر ،ایام فاطمیه بهمراه خواهرم تو برنامه ها حضور داشتیم . بعدها همان مجتمع موسس یک حوزه علمیه شد و از بین جوان های مستعد که دیپلم داشتند جذب طلبه داشتند بعد از گرفتن دیپلم آزمون کتبی ورودی حوزه شرکت کردم برای مرحله اول که پذیرفته شدم مجدد برای آزمون کتبی مرحله ی دوم هم شرکت کردم و پذیرفته شدم و بعدهم مصاحبه ، مکان حوزه بسیار معنوی بود. اسم مدرسه نام مکانی بود که وقتی اسمش را می بردی ، یاد مزار چهار امام غریبی می افتادی که تو آن غریبانه دفن شده بودند. ورودی حیاط پر از درخت و باغچه های پر از گل بود، وسط حیاط یک حوض پر از ماهی بود، چهار کلاس درس داشت ، بعد ها مکان ارتقاء پیدا کرد و یک جایی وسیع با تمام امکانات و تجهیزات ساخته شد… یک روز زنگ استراحت، کتابی را تو دست یکی از بچه ها دیدم که با کتاب هایی که خوانده بودم فرق داشت،گفتم: وقتی تمام شد، بده من هم بخوانم. چند روز بعد ، کتاب رسید به دستم و مطالعه کردم ،تجربه جالبی بود. کتابهای زندگینامه شهدا بود این کتابها را یک روزه می خواندم نکته جالبش این بود که این شهدا هم مثل ما زندگی کرده بودند .از آن به بعد هر وقت می دیدمش کلی کتاب دستش بود، حسم این بود که کتاب ها را برای من می آورد، چون خودش که می توانست تو خانه کتاب بخواند و لزومی نداشت آنها را بیاورد حوزه، که وقت برای خواندنشان نداشت . برخی کتا ب های عقلی و استدلالی و بعضی هایشان هم دلی بود . با بچه ها تو کلاس دور همدیگر جمع می شدیم با همدیگر مباحثه می کردیم ، کتابخوانی داشتیم.با همین بچه ها رفتیم اردو توجیهی دو روزه تو یک مکان زیارتی ، اردویی که از اساتید مطرح کشوری دعوت کرده بودند . یک دوره آموزشی برای آشنایی با هدف طلبگی و آشنایی بیشتر با فضای طلبگی و حوزه بود. تو همین اردو با دوستانم بیشتر آشنا شدم ، همراه ما خانمی بود که همه بچه ها به او احترام می گذاشتند. خیلی با او راحت بودیم . یکی دوبار که با همدیگر حرف زدیم، احساس کردم که حرف هایش با بقیه فرق دارد.خیلی صمیمی و همدلانه صحبت می کرد. می گفت: وقتی رفتی حرم برو یک گوشه بنشین و با امام زمانت حرف بزن ، با خدا حرف بزنید،یک عالم بزرگ فرمودند: انسان خوب است شعور طلبگی داشته باشد نه شور طلبگی. داخل حرم همه بچه ها می نشستند توی صحن ، رو به گنبد ، اشک هایشان نرم نرم سُر می خورد روی صورتشان ، انگار هیچ چیز و هیچ کس را نمی دیدند ، خودشان بودند و خدای خودشان . حس و حال عجیبی بود، بغض گلویم را گرفته بود . حس خوبی از آرامش پیدا کردم . به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کردم ، فقط من بودم و همان حال خوشی که برایم چندان غریبه نبود . با خودم فکر کردم که باید تصمیمم را بگیرم؛ کار آسانی نبود ، باید خودم را برای خیلی از چیزها آماده می کردم و این تازه اول راه بود کشش و رغبتم به خدا بیشتر شده بود . با خودم عهد کردم که نماز صبح هایم را مرتب و سر وقت بخوانم. بعدش هم دعای عهد بخوانم و زیارت عاشورا . آرام آرام داشتم جدی تر به این مو ضوع فکر می کردم ، به مسیری که تو آن قدم گذاشتم و اینکه فقط یکی هست که ارزش این را دارد که حواسم هر لحظه به آن باشد و آن هم فقط خداست . اگر دستتان را بدهید به بزرگترتان ، آن هم طوری راه را نشانت می دهد که خودتان هم باور نداشته باشید.
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
#به_قلم_خودم
✍ سمیه حسینخانی






