فصل های زندگی انسان تکرار شدنی نیست
اگر ایمان بیاوریم که حیاتی پس از مرگ وجود دارد و ایمان بیاوریم که این هستی صاحب دارد و برای تمام رفتار و گفتار و افکار ما پاداش و کیفری است ، کارها را که صاحب خانه می پسندد انجام می دهیم و خواسته های نفس سرکش را مهار می کنیم. زیرا می دانیم که به تمام کارهای ما رسیدگی می شود و مرگ در کمین است…داشتم برای شام برنامه ریزی می کردم حسابی مشغول کاربودم ، که گوشیم زنگ خورد . برادرم بود. گفتم: چی شده ؟ گفت :چیزی نیست .عمه حالش خوب نیست و عصر حالش بد شده و بردنش بیمارستان . مامان و بابا زود لباس بپوشند و آماده باشند بیام با هم برویم بیمارستان ملاقات! پرسیدم :حالا این چه مشکلی هست که این وقت از شب باید بروید ، ا لان که ساعت ملاقات نیست ، نمی شود صبر کنید تا فردا؟ گفت : میام برایت تعریف میکنم . از اینکه از حرف زدن فرار می کرد و صدایش ناراحت بود ، فهمیدم راستش را نمی گوید. بغض گلویم را گرفته بود ، در دل شروع کردم به خواندن آیت الکرسی…ولی انگار امروز ، روز من نبود. هنوز یک ساعتی نگذشته بود که زنگ درخانه به صدا در آمد و پایین رفتیم ، تا بیمارستان برسیم ، دل توی دلمان نبود . پله ها را سراسیمه بالا رفتیم . داخل اورژانس عمه روی تخت خوابیده است و دکترها در تلاش هستند تا قلبش دوباره برگردد . همه همین طور مبهوت زل زده اند به عمه و در دل قسمش می دهند که نرود و بماند ، اما بی فایده است . پرستارها به زور همراهان را از عمه جدا می کنند و آنها نمی خواهند باور کنند که چه اتفاقی افتاده است .به مادر نگاه می کنند که آرام خوابیده است؛ اما زیادی آرام است. یک ملافه سفید می کشند روی صورتش و می برند ، به همین راحتی . عمه دیگر بینمان نبود . شانه هایشان شروع می کند به لرزیدن . حس می کنند ستون های بیمارستان هم مثل زانوها یشان می لرزد. سالن پُراز تاب نیاوردن فرزندان و مُردن مادر جلوی آنهاست ؛ در حا لی که آنها نمی توانند کاری بکنند . خودم را برای هر خبری آماده کرده بودم ، اما نه آن خبر . مامان و بغل کردم و گریه کردم. عمه تازه از سفر اربعین برگشته است و دل ها پُر می شود از حسرت آخرین سفری که نصیب او شده است . همه اش حرف رفتن و بخشیدن می زد.پُر می شود از حسرتی که نتوانسته اند کاری برای او انجام بدهند و او رفته است …و هیچ کس تحمل دیدن جای خالی او را ندارد . زمان مراسم تشییع جنازه مشخص می شود و همه به طرف بهشت راه می افتند . قدم هایمان پیش نمی رود تا تابوت عمه را بدرقه کنیم . تابوت در میان مردم ، روی دست ها بالا و پایین می رود . همه به پهنای صورت اشک می ریزند، خیلی صحنه ی دردناکی است . فکر نمی کنم به این زودی بتوان فراموش کرد! لحظه ای هیچ نمی شنوند و نمی بینند. همه تلاششان این است که سرپا بایستند . همه چیز آرام برگزار می شود؛ به همان آرامی که عمه در سکوت آن شب می رود…انسان گاهی وقتها چنان درگیر فعالیت ها و کارهای روزمره خودش است که هدف اصلی از زندگی را فراموش می کند . یکی از کارهای شایسته این هست که انسان به حسابرسی اعمال روزانه یا اعمال گذشته خودش بپردازد .گاهى خودش را مثل یک کتاب ورق بزند ، اینکه از کجا آمده است؟ برای چه آمده است؟ به کجا می رود؟… روزهای خوب و بد به انسان درس میدهد! فصلهای زندگی انسان تکرار شدنی نیست ، امام علی ( علیه السلام ) در این باره می فرمایند : چقدر شایسته است که انسان زمانی را در اختیار داشته باشد که از دل مشغولی های زندگی چیزی او را سرگرم نکند : ساعتی که از خودش حسابرسی کند و درباره آنچه در شبانه روز برای خود به دست آورده و یا از دست داده است بیندیشد . انسان دوباره به سمت خداوند بر می گردد و سرانجام تمام امور و پایان زندگی ، به سوی خداوند و از آن اوست . خداوند دوست دارد ما سعادتمند و نیک فرجام باشیم برای همین هدف زندگی و راه رسیدن به آن را به خوبی و پله پله توسط پیامبران به ما می آموزد. در پرتوی پیروی از آنان و عمل به هدایت ها ی آنان انسان می تواند به اصل خود که حقیقت انسانیت است دست یابد.
#مدار_نوشتن
#خاطره_گردی
#به_قلم_خودم
✍سمیه حسینخانی

