با ارزش تر از طلا
دبیرستانی که بودم یک همایش تو مدرسه بر گزار شد برخی از بچه ها سعی می کردند که بپیچانند و تو جلسه حضور نداشته باشند، اما مدیر بچه ها را دید و بچه ها را به سمت سالن همایش هدایت کرد، همهمه ی سالن قطع نمی شد. سالن خیلی شلوغ بود.چند بار از بچه ها خواسته شد، سکوت کنند. یکی از معاونین بلندگو را گرفت و با صدای بلند گفت : لطفا سکوت کنید. یکباره سکوتی درسالن حاکم شد. سخنران وارد شد و صحبتش را آغاز کرد.جذاب وگیرا صحبت می کرد. یک بخش از صحبتهایش این بود می گفت : وقت طلاست. البته برخی معتقدند که وقت از طلا هم با ارزشتر است؛برای اینکه با صرف وقت می توانیدطلا بدست آورید، ولی دقایق تلف شده را نمی توان با طلا خرید.انسان ازگم شدن یک ساعت مچی ناراحت می شود، ولی از گم کردن ده ها ساعت از زمان عمرش ناراحتی ندارد، سرمایه گران بهایی دراختیار شماست، سعی کنید این سرمایه را تو راهی به کار بگیرید که سود اخروی برای شما داشته باشد.شما با هر لحظه از عمر خودتان می توانید چیزی را بدست بیاورید که برای همیشه باشد. روزی یک صفحه قرآن بخوانید ، بعد از یک سال ببینید چه تغییری کردید. بعد از اتمام حرف هایش فهمیدم که چرا بعضی از بچه ها اینقدر قبولش دارند.از آن به بعد رفتم سراغ یک قرآن کوچک که ترجمه روانی داشت ، از آن به بعد هر وقت قرآن می خواندم هر جایش را که دوست داشتم یک خط می کشیدم.
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
✍سمیه حسینخانی


